مرحوم حجت الاسلام و المسلمین حاج سید عبد الحمید موسوی اصفهانی (نواده مرجعت علی الاطلاق تشیع مرحوم آیت الله العظمی سید ابو الحسن اصفهانی) نقل می کند:
یک سال در ایام اعتکاف در ماه رجب (روزهای 13 الی 15 ماه رجب) برای اعتکاف به همراه (آیت الله) سید محمّدحسین میرسجادی (نواده دختری آیت الله العظمی سید ابو الحسن اصفهانی) به مسجد کوفه رفته بودیم.

شب دوم اعتکاف دو نفر از شخصیت های عرب که اهل محله “عبّاسیّات” بودند بر ما وارد شدند.
با معرفی خادم مسجد ما را شناختند. بعد از گفتوگوهای دوستانه ای که بین ما مطرح شد یکی از آن ها گفت: دوست دارم شما را از قضیه ای (که در زمان مرحوم سید اصفهانی) در منطقه ما اتفاق افتاده و آن کرامتی برای جد بزرگوارتان محسوب می گردد، با خبر کنم! و آن قضیه این است:
رئیس پلیس عبّاسیه در آن زمان شخصی غیر شیعه و مخالف و بی نماز و اهل مشروب خواری بود و نسبت به شیعیان عباسیات بسیار ظلم روا می داشت!!
مردم نیز از دست او به تنگ آمده و ما هم که مورد توجه و امید مردم بودیم نمی توانستیم کاری کنیم!
یک روز برای زیارت به نجف اشرف مشرف شدم، به ذهنم رسید بعد از زیارت برای شکایت از او نزد جد شما بروم و با او ملاقات کنم.
خدمتشان رسیدم، دستشان را بوسیدم و قضیه را برای ایشان نقل کردم.
مرحوم سید اصفهانی فرمود: شما چه وقتی به عباسیات بر می گردید؟
گفتم: همین امشب.
فرمود: سراغ او (همان رئیس پلیس) بروید به او بگوئید: سید ابوالحسن به شما سلام می رساند و شما را می خواهد که سراغ او بروید و با شما کار دارد!
گفتم: اگر او بفهمد که من نزد شما از او شکایت کرده ام ظلم و عنادش بیشتر می شود.
مرحوم سید اصفهانی فرمود: شما این مطلب به او بگویید، او نمی داند که شما شکایت کرده اید.
از خدمت ایشان مرخص شدم و به عباسیات برگشتم. رفتم نزد رئیس پلیس و به او گفتم: من برای زیارت به نجف اشرف مشرف شده بودم، بعد خدمت مرجع تقلید شیعیان آیت الله العظمی اصفهانی رسیدم. ایشان به شما سلام رسانید و خواستند شما نزد ایشان بروید!
رئیس پلیس گفت: من با ایشان ارتباطی ندارم و اصلا او را نمی شناسم! مرا چه به دین و علما و مراجع شما؟!!
اما بعد کمی فکر کرد و گفت: خب! من امروز ریشم را تراشیده ام! صبر کن چند روزی قدری موهای صورتم دربیاید بعد با هم سراغ ایشان می رویم! چراکه من راه نجف و منزل مرجع تقلید شما را بلد نیستم. تو باید همراه من باشی!
من هم قبول کردم.
بعد از چند روز با هم رفتیم نجف اشرف. ابتدا برای زیارت به حرم امیرالمؤمنین (علیه السلام) مشرف شدیم. برای اولین بار بود که این شخص به حرم مشرف می شود! نمی دانست چگونه داخل حرم شود! چه بگوید و چه کار بکند!! پس آداب زیارت را به او تعلیم دادم.
بعد از زیارت به سوی منزل سید اصفهانی حرکت کردیم. در مسیر به او گفتم: رسم ما شیعیان این است که وقتی نزد مرجع تقلیدمان می رویم دست او را می بوسیم.
پس وارد شدیم بر مرحوم سید، سلام کرده، ابتدا من دست ایشان را بوسیدم، سپس او هم بوسید!
مرحوم سید با کمال گرمی به او خوش آمد گفت! طوری با او برخورد کرد که گویا مدت ها با او آشنا می باشد!
او نزدیک سید نشست و من کمی دورتر، تا آن ها راحت با هم حرف بزنند، اما سخنانشان را می شنیدم.
آثار آشفتگی و دست پاچگی از سخنان و ظاهر رئیس پلیس نمایان بود. من نگران بودم که چه اتفاقی رخ خواهد داد و نتیجه چه می شود؟!
می ترسیدم که نکند سید چیزی به او بگوید و او عصبانی شود و…
اما با کمال تعجب دیدم سید اصلا حرفی از کارهای خلاف او به میان نیاورد، بلکه به او فرمود: مردم در منطقه شما مسلمانند و من شنیدم که شما رئیس پلیس آنجا هستید.
او گفت: بله من رئیس پلیس عبّاسیات هستم.
مرحوم سید گفت: حکومت چه مقدار به شما حقوق می دهد؟
رئیس پلیس گفت: در ماه چهارده دینار!
مرحوم سید فرمود: عجب! شما رئیس پلیس هستی! مخارج زندگیتان زیاد است، فکر میکنم این مقدار برای شما کافی نباشد!
گفت: بله! کم است، اما باید قناعت کرد.
مرحوم سید فرمود: همانطور که می دانید منطقه عباسیات از نظر دولتی تابع شهر حلّه است و من در حلّه وکیلی دارم که حقوق و اموال شرعی را از آنجا برایم ارسال می کند. من نامه ای به او می نویسم که هر کاه چهارده دینار به شما بده! و این موضوع بین من و شما باشد و هیچ کس مطلع نشود!
رئیس پلیس به شدت خوشحال شد و حالت کوچکی و تواضع او نسبت به مرحوم سید دوچندان گردید!
سپس سید فرمود: می دانی بین مالی که شما از حکومت می گیری با پولی که از حالا به بعد از من می گیری تفاوت است! پولی که از من می گیری پول حلالی است که فقط به نمازخوانها داده می شود! اما اموال حکومت مخلوطی از حلال و حرام و شاید تمامش حرام باشد!
رئیس پلیس با دست پاچگی و اضطراب گفت: بله آقای من! من نماز می خوانم!!
خلاصه جلسه ملاقات تمام شد، دست سید را بوسیده و داشتیم از اتاق خارج می شدیم، وقتی درب اتاق رسیدیم سید او را صدا زد و آهسته در گوشش گفت: فراموش نکنی نمازت را سر وقت بخوانی! چون نماز انسان را از کار گناه و بد حفظ می کند و تو را در دنیا و آخرت سعادتمند می گرداند.
از محضر سید مرخص شدیم.
رئیس پلیس در راه به من گفت: من شک داشتم که مذهب شیعه بر حق است، اما الان شکم برطرف شد و یقین کردیم شما بر حقید!! از امروز مرا جزئی از خودتان بدانید! از تو می خواهم هر روز بیایی به منزلم و به من نماز یاد بدهی!
با هم رفتیم بازار و برای او مهر تربت امام حسین (علیه السلام) و تسبیح خریدم.
وقتی به عباسیات برگشتیم از من تقاضا کرد به همسر و فرزندانش نیز احکام و مطالب دینی تعلیم دهم!
بعد از آن همسر و دختر و فرزندانش ملتزم و مقید به نماز و حجاب شده (و مانند پدر مستبصر شدند).
رفتارشان به طور کلی با مردم عوض شد! و مردم از ظلم او راحت شدند!
رئیس پلیس در را به روی عامه مردم باز کرده بود! به مردم خدمت می کرد و به محتاجین رسیدگی می نمود.
دیگر هرگز سراغ ظلم و فساد نرفت! انقلابی در او ایجاد شد که هیچ کس توقع نداشت! این از برکت اقدام حکیمانه مرحوم سید بود.
آری مردان الهی، مردان نظر کرده صاحب الزمان (علیه السلام) اینگونه نفسشان گیرا و حق است… اگر عاشقان حضرتش اینگونه باشند پس او چگونه خواهد بود؟!
اللهم عجل لولیک الفرج
(منبع: حیات جاودانی: ص103-105 با اندکی تصرف)
آوریل 25 2026
قصه شیعه شدن رئیس پلیس عراقی
مرحوم حجت الاسلام و المسلمین حاج سید عبد الحمید موسوی اصفهانی (نواده مرجعت علی الاطلاق تشیع مرحوم آیت الله العظمی سید ابو الحسن اصفهانی) نقل می کند:
یک سال در ایام اعتکاف در ماه رجب (روزهای 13 الی 15 ماه رجب) برای اعتکاف به همراه (آیت الله) سید محمّدحسین میرسجادی (نواده دختری آیت الله العظمی سید ابو الحسن اصفهانی) به مسجد کوفه رفته بودیم.
شب دوم اعتکاف دو نفر از شخصیت های عرب که اهل محله “عبّاسیّات” بودند بر ما وارد شدند.
با معرفی خادم مسجد ما را شناختند. بعد از گفتوگوهای دوستانه ای که بین ما مطرح شد یکی از آن ها گفت: دوست دارم شما را از قضیه ای (که در زمان مرحوم سید اصفهانی) در منطقه ما اتفاق افتاده و آن کرامتی برای جد بزرگوارتان محسوب می گردد، با خبر کنم! و آن قضیه این است:
رئیس پلیس عبّاسیه در آن زمان شخصی غیر شیعه و مخالف و بی نماز و اهل مشروب خواری بود و نسبت به شیعیان عباسیات بسیار ظلم روا می داشت!!
مردم نیز از دست او به تنگ آمده و ما هم که مورد توجه و امید مردم بودیم نمی توانستیم کاری کنیم!
یک روز برای زیارت به نجف اشرف مشرف شدم، به ذهنم رسید بعد از زیارت برای شکایت از او نزد جد شما بروم و با او ملاقات کنم.
خدمتشان رسیدم، دستشان را بوسیدم و قضیه را برای ایشان نقل کردم.
مرحوم سید اصفهانی فرمود: شما چه وقتی به عباسیات بر می گردید؟
گفتم: همین امشب.
فرمود: سراغ او (همان رئیس پلیس) بروید به او بگوئید: سید ابوالحسن به شما سلام می رساند و شما را می خواهد که سراغ او بروید و با شما کار دارد!
گفتم: اگر او بفهمد که من نزد شما از او شکایت کرده ام ظلم و عنادش بیشتر می شود.
مرحوم سید اصفهانی فرمود: شما این مطلب به او بگویید، او نمی داند که شما شکایت کرده اید.
از خدمت ایشان مرخص شدم و به عباسیات برگشتم. رفتم نزد رئیس پلیس و به او گفتم: من برای زیارت به نجف اشرف مشرف شده بودم، بعد خدمت مرجع تقلید شیعیان آیت الله العظمی اصفهانی رسیدم. ایشان به شما سلام رسانید و خواستند شما نزد ایشان بروید!
رئیس پلیس گفت: من با ایشان ارتباطی ندارم و اصلا او را نمی شناسم! مرا چه به دین و علما و مراجع شما؟!!
اما بعد کمی فکر کرد و گفت: خب! من امروز ریشم را تراشیده ام! صبر کن چند روزی قدری موهای صورتم دربیاید بعد با هم سراغ ایشان می رویم! چراکه من راه نجف و منزل مرجع تقلید شما را بلد نیستم. تو باید همراه من باشی!
من هم قبول کردم.
بعد از چند روز با هم رفتیم نجف اشرف. ابتدا برای زیارت به حرم امیرالمؤمنین (علیه السلام) مشرف شدیم. برای اولین بار بود که این شخص به حرم مشرف می شود! نمی دانست چگونه داخل حرم شود! چه بگوید و چه کار بکند!! پس آداب زیارت را به او تعلیم دادم.
بعد از زیارت به سوی منزل سید اصفهانی حرکت کردیم. در مسیر به او گفتم: رسم ما شیعیان این است که وقتی نزد مرجع تقلیدمان می رویم دست او را می بوسیم.
پس وارد شدیم بر مرحوم سید، سلام کرده، ابتدا من دست ایشان را بوسیدم، سپس او هم بوسید!
مرحوم سید با کمال گرمی به او خوش آمد گفت! طوری با او برخورد کرد که گویا مدت ها با او آشنا می باشد!
او نزدیک سید نشست و من کمی دورتر، تا آن ها راحت با هم حرف بزنند، اما سخنانشان را می شنیدم.
آثار آشفتگی و دست پاچگی از سخنان و ظاهر رئیس پلیس نمایان بود. من نگران بودم که چه اتفاقی رخ خواهد داد و نتیجه چه می شود؟!
می ترسیدم که نکند سید چیزی به او بگوید و او عصبانی شود و…
اما با کمال تعجب دیدم سید اصلا حرفی از کارهای خلاف او به میان نیاورد، بلکه به او فرمود: مردم در منطقه شما مسلمانند و من شنیدم که شما رئیس پلیس آنجا هستید.
او گفت: بله من رئیس پلیس عبّاسیات هستم.
مرحوم سید گفت: حکومت چه مقدار به شما حقوق می دهد؟
رئیس پلیس گفت: در ماه چهارده دینار!
مرحوم سید فرمود: عجب! شما رئیس پلیس هستی! مخارج زندگیتان زیاد است، فکر میکنم این مقدار برای شما کافی نباشد!
گفت: بله! کم است، اما باید قناعت کرد.
مرحوم سید فرمود: همانطور که می دانید منطقه عباسیات از نظر دولتی تابع شهر حلّه است و من در حلّه وکیلی دارم که حقوق و اموال شرعی را از آنجا برایم ارسال می کند. من نامه ای به او می نویسم که هر کاه چهارده دینار به شما بده! و این موضوع بین من و شما باشد و هیچ کس مطلع نشود!
رئیس پلیس به شدت خوشحال شد و حالت کوچکی و تواضع او نسبت به مرحوم سید دوچندان گردید!
سپس سید فرمود: می دانی بین مالی که شما از حکومت می گیری با پولی که از حالا به بعد از من می گیری تفاوت است! پولی که از من می گیری پول حلالی است که فقط به نمازخوانها داده می شود! اما اموال حکومت مخلوطی از حلال و حرام و شاید تمامش حرام باشد!
رئیس پلیس با دست پاچگی و اضطراب گفت: بله آقای من! من نماز می خوانم!!
خلاصه جلسه ملاقات تمام شد، دست سید را بوسیده و داشتیم از اتاق خارج می شدیم، وقتی درب اتاق رسیدیم سید او را صدا زد و آهسته در گوشش گفت: فراموش نکنی نمازت را سر وقت بخوانی! چون نماز انسان را از کار گناه و بد حفظ می کند و تو را در دنیا و آخرت سعادتمند می گرداند.
از محضر سید مرخص شدیم.
رئیس پلیس در راه به من گفت: من شک داشتم که مذهب شیعه بر حق است، اما الان شکم برطرف شد و یقین کردیم شما بر حقید!! از امروز مرا جزئی از خودتان بدانید! از تو می خواهم هر روز بیایی به منزلم و به من نماز یاد بدهی!
با هم رفتیم بازار و برای او مهر تربت امام حسین (علیه السلام) و تسبیح خریدم.
وقتی به عباسیات برگشتیم از من تقاضا کرد به همسر و فرزندانش نیز احکام و مطالب دینی تعلیم دهم!
بعد از آن همسر و دختر و فرزندانش ملتزم و مقید به نماز و حجاب شده (و مانند پدر مستبصر شدند).
رفتارشان به طور کلی با مردم عوض شد! و مردم از ظلم او راحت شدند!
رئیس پلیس در را به روی عامه مردم باز کرده بود! به مردم خدمت می کرد و به محتاجین رسیدگی می نمود.
دیگر هرگز سراغ ظلم و فساد نرفت! انقلابی در او ایجاد شد که هیچ کس توقع نداشت! این از برکت اقدام حکیمانه مرحوم سید بود.
آری مردان الهی، مردان نظر کرده صاحب الزمان (علیه السلام) اینگونه نفسشان گیرا و حق است… اگر عاشقان حضرتش اینگونه باشند پس او چگونه خواهد بود؟!
اللهم عجل لولیک الفرج
(منبع: حیات جاودانی: ص103-105 با اندکی تصرف)
By morteza • داستان های استبصار 0 • Tags: اربعین, حیات جاودانی, سید ابوالحسن اصفهانی, سید عبدالحمید موسوی اصففهانی, سید محمدحسین میرسجادی, شیعه, عباسیات, عراق, مرجعیت